احساس مرگ دارم.کمتر وقت و حوصله نوشتن هست اصلا گاهی نیست.گذشته گذشته که تب نوشتن حس و حال خوش هر روزم بود.دارم به هر نحوی شده دنیا رو خوب می گذرونم ولی این خوب بودن اوضاع درست مثل سطح زلال و آروم یه رودخونه میمونه،ته رودخونه و عمق بع از یک وجبی  سطح رودخونه حتی، پر از مشکلاتیه که نمیدونم چطوری حل میشن و دائم دارند به من یادآوری می کنند که ‌آینده بسیار سختی پیش رو خواهم داشت.اگه به معجزه و کسی که تحمل این روزهام رو می بینه همین اعتقاد نصفه و نیمه رو هم نداشتم الان مصداق واقعی همون دیوونه ای بودم که توی دارالمجانین فقط فریاد میزنه وخب مگه میتونه با هر فریادی اشک نریزه!

دکتر لطیفی میگه مثل یه فنری شدی که داره فشرده و فشرده میشه و هر لحظه امکان رهاشدنش هست!!

دارم ادای آدمهای موفق و خوشحال رو درمیارم دارم تحمل می کنم،تحمل می کنم و چنگ می زنم به همه ی کسان و چیزهای خوشایندی که روزی منو به وجد می آوردند،ولی بی فایده است.اینجا افتادن دوتا اتفاق مفروضه: اون چیزها و اون آدمها ماهیتا اون چیزها و اون کسانی نبودند ک فکر می کردم هستند، یا الان دیگه نیستند ، و یای بعدی که نمیخوام حسابش کنم اینه که من دیگه من سابق نیستم...