/ وقتی در رو به روش باز می کردی دستش پر گلدون بود، گلدونای کوچیک کوچیک،کاکتوس های جورواجور.صدا میزد بابا...از توی ماشین چند تا گلدون بزرگ خالی هست بیارین.عصر که میشد بساط گل و گلکاری رو راه می انداخت و صدای شادی و خنده ش توی راه پله ها و حیاط می پیچید و سر ذوق مون می آورد و مامان باز زیرلبی می گفت این همه گل میخوایم چیکار؟  هر هفته با چند تا گلدون تازه و گلهای جدید و کوچیک که قرار بود خودش بزرگشون کنه خونه رو زنده می کرد.چند روزی هست بچه کاکتوس ها  توی گلدونای کوچیک گوشه اشپزخونه کز کردن و صدای خنده نه توی راهرو میپیچه  و نه وقتی در رو باز می کنی خبری از باباگلی هست!

// ساعات کاری ساعاتی ست که مثل آدم کوکی ها هستم،با برنامه ریزی از پیش تعیین شده، صامت و ساکت .همکارم که در قبال سخنرانی هایش استقبال بی شکوه و سرد منو میبینه میگه:ایران جزو ده کشور غمگین دنیاست،سرانه شادی توی ایران خیلی پایینه!

/// خدا روشکر تو هستی، غمم رو میبینی، غرغر هامو گوش می کنی و میگذاری بدون اینکه بخوام برات تعریف کنم چی این همه قلبمو به درد آورده، سرمو بذارم روی سینه ت و آروم اشک بریزم.