خم میشم و دستامو به زانوهام می گیرم نفس کم آوردم.خیلی وقته ندویدم.تو از من جلو میزنی و صدای خنده ات میپیچه که: چیه کم آوردی؟  میخندم و میدوم تا بهت برسم.سرما صورتت رو قرمز کرده.دستامو میگذارم به صورتت و لبخند میزنم.دستامو توی دستای بزرگت میگیری و میگی: دیوونه ایا! تو این سرما هوس دویدن کردی! بلند میخندم و میگم: تازه فهمیدی؟!

امشب توی میدان نقش جهان ،ساعت12 شب، توی این سوز و سرما فقط چهار ،پنج تایی دیوونه مثل ما پیدا میشند.انقدر میدویم و بلند میخندیم که سرفه م میگیره.توی ماشین هی سرفه میکنم و تو بیشتر دلواپس میشی  و من میخندم و تو بیشتر از خنده های من تعجب میکنی.خوبه که پابه پام حاضری با دیوونه بازیات خوشحالم کنی.مثه من که حاضرم پابه پات با دیوونه بازیام غمه ت را بخورم! خوبه که درک می کنی دنیامون با همین تکه های کوچیک خوشبختی رنگی میشه !