صبح که بیدار میشوم سر به سرم میگذاری، لوسم میکنی، بغلم میکنی، برایم لقمه میگیری و دلم برایت ضعف میرود که به زبان بچه ها خودت را حتی برایم لوس میکنی و کودکان درونمان کلی باهم خوش میگذرانند ،بعد من محو صورتت می شوم،قربان صدقه ات میروم و محکم میبوسمت و میگویم مامان خوشگلم و توی دلم میگویم بابا حق داشته عاشقت بشود!

  شب پای سریال غم انگیز تلویزیون غصه می خوری، غصه می خوری، غصه می خوری و اشک میریزی، میپرسم مامان گریه چرا؟ میگویی برای داداشی، فردا شبش میگویی برای من،شب بعدیش برای داداش کوچیکه و...بهانه ات شده سریال!

پیش دکترت می نشینی دردهایت را یکی یکی میگویی،مثل بچه هایی که دنبال فرصت اند شکایت غصه خوردنت را به دکتر میکنم.برایت تجویز میکند ندیدن سریالهای غصه دار را.از پیش دکتر که برمیگردیم میگویم چندبار بگم از این سریالها بعدم می آید.میگویی گریه همیشه بد نیست،یادته اون شبهایی که نفس تنگی میگرفتم و قلبم درد میگرفت؟! مال این بود که توی چند روز ناراحتی نتونسته بودم گریه کنم! بغض میکنم،خیابان به چشمم سراب وار میشود.

حالا هرشب صدایت میزنم که سریال شروع شده مامانی بیا.تو باعلاقه می نشینی و من کز میکنم گوشه ی کاناپه و توی دیالوگ های بازیگران غرق میشوم و دنبال بهانه میگردم وهی به خودمان برمیگردم و هی به داستان! آماده میشوم که همراهیت کنم...