دو روز پیش که هوایی شده بودم، درست همان وقتی که اشکم جاری بود و دلم پر خواهش، برای رفتن به سرکار توی کتابخانه ام را که می گشتم کتاب خاطره انگیزی را پیدا کردم.تیتر اولین داستانش بود : ایمان، ترانه آدمی   

ترانه ای روی زمین افتاده بود . قناری کوچکی

آن را برداشت و در گلوی نازک خود ریخت.

ترانه در قناری جاری شد ، با او درآمیخت .

ترانه آب شد ، ترانه خون شد ، ترانه نفس شد و زندگی .

قناری ترانه را سر داد . ترانه از گلوی قناری به اوج رسید .

ترانه معنا یافت ،

ترانه جان گرفت ، قناری نیز .

و همه دانستند که از این پس ترانه ، بودن است .

ترانه ، هستی است .

ترانه ، جان قناری است .

ایمان ، ترانه ی آدمی ست .

قناری بی ترانه می میرد و آدمی بی ایمان .

پ ن:کتاب بالهایت را کجا جاگذاشتی؟ از عرفان نظرآهاری