/ نمیدونم  بعضی اشیا چه سیاست موزمارانه ای دارند که وقتی ازشون تعریف میکنی که خوب کار می کنند و خراب نمیشن ، تصمیم می گیرند خراب بشن و دستت رو بگذارند توی پوست گردو!


// هفته پیش برای خوشحال کردن یه آدمی بلند شدم از غرب شهر رفتم شرق شهر نمایشگاه آثار نقاشی روی پارچه ی اون آدم.یه گلدون گل کالانکولای عنابی هم براش بردم که روحش شاد بشه چون میدونستم خیلی گل دوست داره و توی خونه اش نگه می داره.از قضا کارهاش قشنگ نبودند و با اینکه قصد خرید داشتم چیزی نخریدم.ولی خوشحال بودم که دعوت اون آدم را رد نکردم.با این همه چه حکمتی داشت که توی راه برگرد یه پژو باید توی گردش به چپ بزنه به ماشین من و فرار کنه و وقتی یه خیابون دنبالش میکنم و بوق و چراغ میزنم دربره؟!!


/// اگرچه به بند اول معتقدم  اما از طرف دیگه! تازگی ها هروقت چراغ بنزین ماشینم روشن میشه شروع می کنم کلی ازش تعریف کردن که وسط راه منو نذاره! تاثیرم داره ها! :|