داری برای خودت زندگی می کنی.با خوشی ها سرکیف میشوی و ناگهان از غصه ای که جفت پا می پرد وسط شادمانیت رکب می خوری اما صبر می کنی و برای همین زندگی آرام خدایا شکرت می گویی و هی سعی می کنی بخندی و فراموش کنی که با آمدن غصه ی سرزده یکسری تجزیه تحلیل های زندگیت بهم خورده و وصله میزنی هی روزهای خوش را به روزهای آرام خوبی که دغدغه هایت را دم در ورودی خانه جا گذاشته ای و حالا فقط با گلدان های سبز و پنجره هایی که تمام خانه را نور می پاشند عشق می کنی.اما نزدیک تو ،جایی که نفست به ان بند بوده ،زندگی به همین سادگی پیش نمی رود.جریانش انگشت گذاشته بیخ گلوی عزیزانت! اگر تو توانسته ای رکب غصه هایت را ندید بگیری، اگر عمق دردهایت را با امید و توکل کم کرده ای، اگر غصه هایت آنقدر بزرگ نبودند و شده که بین لباس های رنگی و گلهای گلدانها و قفسه های کتابخانه ت گم شان کنی، عزیزت را غم هایش زمینگیر کرده ، امید و توکلش را در اعماق غمش باخته  و غصه اش آنقدر بزرگ است که خودش را گم کرده است.زندگی جانبی مثل وسایل جانبی است که کارت بهشان گیر میکند.به زندگی جانبی هم کار دلت گیر می کند. زندگی عزیزانی که برای حل مشکلاتشان باید انقدر قوی باشی که هوای غمناک خانه شان توی خانه ات نپیچد، باید آنقدر قدر باشی که وقتی در همدردی با ایشان قلبت له شد برای عشقت کم نگذاری و زندگی اصلی ت تعطیل نشود.باید دلت دریا باشد...!