وقتی از خانه پدری به زیر سقف زندگی مشترک کوچ کردم دلم می خواست تمام کتاب هایم را ببرم اما کتابخانه نقلی ام برای همه شان جا نداشت و خیلی از انها تنها ماندند توی کتابخانه و الان هم وقتی به اتاقم سر می زنم حس می کنم بغض کرده اند که چرا بین شان فرق گذاشتم.برای نوشتن این پست بعد از مدت ها ، به کتابخانه اتاقم در خانه پدری سرزدم و  خاطرات قدیمی ام زنده شد. مثلا خاطرات سالهایی که تب نوجوانی باعث شده بود عضو شورای بینندگان نیمرخ بشوم و دائم نامه بنویسم و متن بفرستم و شعر بگویم و توی همایش ها شرکت کنم.

10     11        


صفحه اول کتاب هایی که دوستشان دارم را نگاه می کنم و حواسم پرت می شود به روزهایی که حالا شده اند قدیمی و پر بودند از شور و حال و دغدغه رفیق فابریک داشتن! رفاقتی که عمرش به 15 سال رسیده، ریشه اش قطع نشده اما خیلی وقت است بهار به خودش ندیده است!

  694

هدیه زمان دانشجویی در دیدار رهبر کتابی راجع به زیارت عاشوراست.وقتی این کتاب را می بینم سوال آن روز برایم زنده می شود که چطور می شود رهبر انقدر جاذبه داشته باشند؟!

 5

بعضی از آدم ها هستند فرسنگ ها از ما دور هستند اما عواطف و احساسات شان انقدر به  ما نزدیک است و کپی پیست است که توی موقعیت های مشابه دقیقا همان کاری را انجام می دهند که ما انجام می دهیم! ما اقوام شبیه به هم برای هم عزیزیم و دوست داشتنی:)

b  3

 

 آخرین کتابی که از بابا هدیه گرفتم روش طبخ آسان انواع خورشت و پلو بود برای دختری که آشپزی بلد نبود!:)

12

هدیه های موجود در کتابخانه نقلی ام(به ترتیب از یه دوست جدید از من خیلی بزرگتر کاردرست/همسرجان/همکار پدربزرگ گونه مهربون و همفکرم)


a 8 7

پ ن: ممنون از هولدن بابت پیشنهاد این بازی.

برای مشاهده سایز بزرگ عکس کلیک بفرمایید روی عکس.