داریم از سفر یک روزه برمیگردیم.داریم میایم خونه بابا ولی باز نیستی.بابایی من هوای داداش کوچیکه را این چند روز داشتم.رفیقش بودم،همبازیش بودم،پول تو جیبی ش رو هم دادم.اما داداش بزرگه...! یه کار اشتباهی کردم، ازش معذرت خواستم بابایی  ولی هرچی گفتم ببخشید باز عصبانی شد و ناراحتم کرد.بابایی اصلا همیشه باید باشی، میم جانم هست،مهربونه ولی بابایی سایه ت که روی سرم باشه هیچکی حق نداره ناراحتم کنه.توی جاده،دستمو گذاشتم لب شیشه و زل زدم به سیاهی شب و به بودنت فکر کردم .اشک دلتنگی که روی صورتم نشست میم جان انگاری فهمید مثل گنجشکهایی که زیر بارون خیس شدن درمونده شدم و احساس بی پناهی میکنم. اشکم رو پاک کرد،به زور گفتم دلم برات تنگ شده.بهم گفت بچه بابایی و باهم خندیدیم. با یه دستش هوای فرمون رو داشت و با دست دیگه ش دست منو گرفت توی دستش تا یکم آروم شدم.

بابایی سفرت به سلامت،منتظرتم.