مرگْ جان

چند روز پیش کتاب رساله لقاء الله را یکی از دوستان بهم داد تا بخوانم.تصمیم گرفتم که چند صفحه ای از کتاب را بلند بلند بخوانم تا بعد بتوانم دوستانم را هم در خواندنش شریک کنم.جالب اینجا بود که چند خطی که میخواندم انقدر نوشته ها تاثیر گذار بود که بغض می کردم و اشکم سرازیر می شد و پرو‍ژه ی ضبط کردن با معضل صدای تو دماغی و فیف فین همراه می شد. دیروز از قضا عموی آقای میم با دنیا وداع کردند و تا ظهر مراسم تشییع و خاکسپاری بودیم.لحظه ای که جنازه را داخل قبر می گذاشتند حس عجیبی داشتم و همش فکر می کردم اگر من بودم...  .  هراس از مرگ یک داستان دارد و اینکه بعد از مرگ و اصلا در لحظه جان دادن چه اتفاقاتی می افتد یک داستان راستان دیگر! دیشب که چند صفحه ی دیگر از کتاب را خواندم بحث رسیده بود به لحظه جان دادن... . از دیشب که حسابی به حال خودم سوگواری کردم که بگذرم (که نمی شود راحتی گذشت) می رسم به اینکه چرا فراموش می کنم که مرگ هست؟ اگر هر لحظه یادم باشد شاید اوضاعم فرق کند...همین را می دانم که دنیا دنگ و فنگ و سرگرمی های پوچ و رنگارنگ و فریبنده زیادی دارد که همگی دست به دست هم می دهند که غافل شوم از اینکه برای رفتن باید آماده باشم!

پ ن:خیلی اتفاقی بازم راجع به مرگ نوشتم!

اوصیکم به خواندن "کتاب رساله لقاء الله"

۳ نظر ۰

روز سوم را خوش است!

تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت

خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت

شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن
نسیم بی قراری را که از دست تو خواهد رفت

مزن تیر خطا آرام بنشین و مگیر از خود
تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت

 همیشه رود با خود میوه غلتان نخواهد داشت
به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت

به مرگی آسمانی فکر کن محکم قدم بردار
به حلق آویز داری را که از دست تو خواهد رفت

مرگ جان این شعر را شنیدم بیاد تو افتادم.می گویند خوش و گوارایی اما به شرطها و شروطها! که من، خود خود خودم و همه ی آنچه می اندیشم و میگویم و میشنوم و رفتار میکنم و رفتار نمیکنم، میشود همین شرط و شروطش.سختی کار درافتادن و بیاد تو افتادن بر می گردد به همین نفس من نه نفس تو مرگ جان! خواهش بزرگی دارم :مترادف عاقبت به خیری ام باش!

تازگی ها هرکه از جدایی و بی مهری آدمها و دنیا می نالد میگویم ناراحت نباش، محکم باش دنیا دو روز است، خودم هم یادم نرود دنیا دو روز است،دنیا دو روز است،دنیا دو روز است،دو روز است...

پ.ن:شعر از فاضل نظری

۰ نظر ۱

زندگی جانبی .

داری برای خودت زندگی می کنی.با خوشی ها سرکیف میشوی و ناگهان از غصه ای که جفت پا می پرد وسط شادمانیت رکب می خوری اما صبر می کنی و برای همین زندگی آرام خدایا شکرت می گویی و هی سعی می کنی بخندی و فراموش کنی که با آمدن غصه ی سرزده یکسری تجزیه تحلیل های زندگیت بهم خورده و وصله میزنی هی روزهای خوش را به روزهای آرام خوبی که دغدغه هایت را دم در ورودی خانه جا گذاشته ای و حالا فقط با گلدان های سبز و پنجره هایی که تمام خانه را نور می پاشند عشق می کنی.اما نزدیک تو ،جایی که نفست به ان بند بوده ،زندگی به همین سادگی پیش نمی رود.جریانش انگشت گذاشته بیخ گلوی عزیزانت! اگر تو توانسته ای رکب غصه هایت را ندید بگیری، اگر عمق دردهایت را با امید و توکل کم کرده ای، اگر غصه هایت آنقدر بزرگ نبودند و شده که بین لباس های رنگی و گلهای گلدانها و قفسه های کتابخانه ت گم شان کنی، عزیزت را غم هایش زمینگیر کرده ، امید و توکلش را در اعماق غمش باخته  و غصه اش آنقدر بزرگ است که خودش را گم کرده است.زندگی جانبی مثل وسایل جانبی است که کارت بهشان گیر میکند.به زندگی جانبی هم کار دلت گیر می کند. زندگی عزیزانی که برای حل مشکلاتشان باید انقدر قوی باشی که هوای غمناک خانه شان توی خانه ات نپیچد، باید آنقدر قدر باشی که وقتی در همدردی با ایشان قلبت له شد برای عشقت کم نگذاری و زندگی اصلی ت تعطیل نشود.باید دلت دریا باشد...!

۰ نظر ۰

داستان اشک

اینکه رسواکننده است که سالها پیش شاعری گفته و خواننده ای خوانده است.دیشب که بی اختیار از چشمم می چکید فکر می کردم واقعا چرا نمی توانم جلوی امدنش را بگیرم؟! نه اینکه دم مشکم هم باشد نه! ولی خیلی وقت است که رسوایم کرده .... الان به این فکر می کنم اگر از روی محبت برای کسی اشک بریزی اشک ضعف است یا اشک قدرت، باید امیدوار وشاد برای داشتن قلب مهربانت باشی یا سرشکسته از داشتن دلت که انقدر نازک است؟!

 اشک من که خودشو نگه نمیداره حیف! واقعا به نظر شما داستان این اشک چیه ؟ 



۲ نظر ۲

خوبم (:(


تظاهر به عادی بودن یعنی داشتن لبخند بر لب وقتی میل به گریه دارد ادم را میکشد!

                                                                                                                                                     پائولو کوئیلو



۱

گمگشته دیار محبت کجا رود؟!

اتفاقی من و تو و پخش رادیو با این آهنگ،

یه دلتنگی چندروزه بابت ندیدنت،

یه دلخوری به قول تو ساده و پیش پا افتاده،

توی آهنگ غرق میشم،

خیلی سعی میکنم اشکم جاری نشه و تو نبینیش ولی بی نتیجه است

میگم: خیلی سخته عاشق باشی!

میگی: عاشق خدا؟؟؟!!

خنده م میگیره!

تو میگی: گریه نکن غم میاد.

تو دلم به خدا میگم : چه کاری با دلم کردی؟!


۲

غصه هایت را میخورم!

صبح که بیدار میشوم سر به سرم میگذاری، لوسم میکنی، بغلم میکنی، برایم لقمه میگیری و دلم برایت ضعف میرود که به زبان بچه ها خودت را حتی برایم لوس میکنی و کودکان درونمان کلی باهم خوش میگذرانند ،بعد من محو صورتت می شوم،قربان صدقه ات میروم و محکم میبوسمت و میگویم مامان خوشگلم و توی دلم میگویم بابا حق داشته عاشقت بشود!

  شب پای سریال غم انگیز تلویزیون غصه می خوری، غصه می خوری، غصه می خوری و اشک میریزی، میپرسم مامان گریه چرا؟ میگویی برای داداشی، فردا شبش میگویی برای من،شب بعدیش برای داداش کوچیکه و...بهانه ات شده سریال!

پیش دکترت می نشینی دردهایت را یکی یکی میگویی،مثل بچه هایی که دنبال فرصت اند شکایت غصه خوردنت را به دکتر میکنم.برایت تجویز میکند ندیدن سریالهای غصه دار را.از پیش دکتر که برمیگردیم میگویم چندبار بگم از این سریالها بعدم می آید.میگویی گریه همیشه بد نیست،یادته اون شبهایی که نفس تنگی میگرفتم و قلبم درد میگرفت؟! مال این بود که توی چند روز ناراحتی نتونسته بودم گریه کنم! بغض میکنم،خیابان به چشمم سراب وار میشود.

حالا هرشب صدایت میزنم که سریال شروع شده مامانی بیا.تو باعلاقه می نشینی و من کز میکنم گوشه ی کاناپه و توی دیالوگ های بازیگران غرق میشوم و دنبال بهانه میگردم وهی به خودمان برمیگردم و هی به داستان! آماده میشوم که همراهیت کنم...

۰ نظر ۱

سرم خوش باش

عاشق شادی های کوچیک الکی ام،

هرچند کوچیک اند ، هرچند الکی ،

 سرخوشم میکنند بین غم های بزرگ حقیقی!

۱ نظر ۲

به جرم عشق مرا بکش

سخته، خیلی سخته که در عرض یک روز از پنج نفر از عزیزانت بشنوی: اگه مرگ دست خودمون بود الان نبودیم.این خودش یه دلیل بزرگ میشه برای اینکه توی قلبت این جمله پررنگ تر بشه و از همه ی آینه ها فراری بشی.

۰ نظر ۱
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان