فلسفه های لاجوردی

می نویسم تا هیچ

۵ مطلب با موضوع «درگوش خدا» ثبت شده است

سالی دگر رفت و سال نو آمد

این آخرین نوشته 95 است و برای اولین بار است که با گوشی پست میگذارم.در راه مشهدم و در شهر دامغان.باید بگویم ک مثل قدیم (از 85 تا کنون) هنوز عاشق وبلاگ نویسی ام.در طول این چندسال دوستان مجازی خوبی پیدا کردم که اشتیاقم را برای وبلاگداری هر روز بیشتر میکردند اما به مرور در طول این 10 سال دوستی هایم کم و کمتر شد و دوستانم رفتند که رفتند.دیگر مثل قدیم برای ذوق نوشتنم ارزش قایل نیستم و البته این اصلا خوب نیست.کمتر وقت میکنم بیایم و پا به پای ته مانده دوستانم وبلاگ خوانی کنم و بگردم و بنویسم.از طرفی وسواس پیدا کرده ام برای نوشتنم:( خیلی پست ها نوشتم ک هیچ وقت پست نشدند.خلاصه همه این ها را نوشتم که بگویم همچنان دوستان مجازیم را دوست دارم.هولدن،بخاری،خانم لبخند،ثریا وفیلوزوف و دوستان جدیدتر مثل رادیو بلاگ،آقاگل،حریر،اقای بنفش و.... از ته دلم امیدوارم دوستانم سال خوبی را بپایان رسانده باشند و سال بهتر از امسالی پیش رو داشته باشند.

سالی 95 سالی بود پر از اتفاقات جدید و تجربه های نو برای من.سالی که نقطه آغاز دو راه در زندگی من بود.اغاز زندگی مشترک و خداحافظیم از خانه پدری و عضویت در کلاسهای بینش مطهر.هر دو اتفاق موجب شد پا درون دنیایی متفاوت بگذارم که پر از پیشامدهای نو بود.افکار نو،عقاید نو،نگرش نو، احساسات نو،هیجان های نو،سختی های نوی نوی نو و.... برای ماندن و موفقیت در هر دو مسیر صبر،تامل،گذشت،آگاهی و از همه مهمتر عشق لازم دارم.اگر دوست شما هستم مرا هم اضافه کنید به لیست محتاجان دعای خیرتان وقت تحویل سال:) بهم دعا کنیم، برای تمام و کمال بودن در هر مسیری عشق به آن مسیر و هدف آن عزممان را راسخ میکند و پشتمان را گرم.اگر نرسیدیم به مقصدمان هم لااقل تمام خودمان بوده ایم و حتی فراتر.این ارزشمند است! آخر راه را بسپاریم به او،اویی که دعایم این است توی این سال نو پای رفاقتش بایستیم و عشق کنیم. گریه و خنده تون توی این زندگی وانفسا از سر عشق باشه.سال نو بر همه تون مبارکا. 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آبینه

مخلصم کن


وقتی تحقق امری  را به خدا می سپاری و کاری از دستت برنمی آید باید شش دانگ بسپاری، جای اگر و اما برایش نگذاری،سفسطه نکنی و غصه اش را هم نخوری.فکر نشدن کار که به سرت زد نهیب بزنی سر خودت.باید دربست مخلص  باشی، کم کسی که نیست، ناسلامتی خداست!



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آبینه

تورق

دو روز پیش که هوایی شده بودم، درست همان وقتی که اشکم جاری بود و دلم پر خواهش، برای رفتن به سرکار توی کتابخانه ام را که می گشتم کتاب خاطره انگیزی را پیدا کردم.تیتر اولین داستانش بود : ایمان، ترانه آدمی   

ترانه ای روی زمین افتاده بود . قناری کوچکی

آن را برداشت و در گلوی نازک خود ریخت.

ترانه در قناری جاری شد ، با او درآمیخت .

ترانه آب شد ، ترانه خون شد ، ترانه نفس شد و زندگی .

قناری ترانه را سر داد . ترانه از گلوی قناری به اوج رسید .

ترانه معنا یافت ،

ترانه جان گرفت ، قناری نیز .

و همه دانستند که از این پس ترانه ، بودن است .

ترانه ، هستی است .

ترانه ، جان قناری است .

ایمان ، ترانه ی آدمی ست .

قناری بی ترانه می میرد و آدمی بی ایمان .

پ ن:کتاب بالهایت را کجا جاگذاشتی؟ از عرفان نظرآهاری

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آبینه

باز هوای وطنم آرزوست

 دلم سفر میخواهد، به یک جای دور ، دور، دور، دور، دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور،دور ، دور، دور، دور...

دکتر لطیفی می گفت:خدا بنده های خوبش را که دوست دارد زود می برد پیش خودش! می گفت: گاهی که دلتان گرفت،دلتان تنگ شد برایش،  بخواهید که بروید پیش خودش!



۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آبینه

مهمانی

حس وقتی رو دارم که یک خویش نزدیک مهمونم کرده و بعد مدتها میخوام برم دیدارش،هم خوشحالم از این توفیق و هم شرمسارم.شرمنده از اینکه با چه عذر و بهونه ای کم پیدایی خودم رو توجیه کنم اون هم برای میزبانی که خودش از تمام آنچه بر من جریان داشته آگاهه! چطور نگاهش کنم و بگم شرمنده م دیگه خیلی سرم شلوغه؟! چطور بگم از اینکه در محضرش هستم بی اندازه خوشحالم و از این همه دوریه که دلم زنگار گرفته؟!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آبینه