همایش ساعت 3 شروع می شد.موضوع سخنرانیش نیازهای عاطفی همسران بود.هفته پیش قول داده بودی بیای اما مریض شدی،سرماخورده بودی و انقدر حال نداشتی که دو ساعت روی صندلی بشینی.چون قولت شکسته بود دلم شکست.دلم رضا نمی شد که بابت مریضیتِ که نیومدی.حرف زدیم وحتی بحث کردیم، بعدش گل پامچال خریدی و دنت کرم کارامل که عاشقشم تا دلم راضی بشه.اداشو درآوردم که باشه اشکالی نداره،اما ته دلم اشکال داشت هنوز. تصمیم گرفتم دیگه ازت قول هایی نگیرم که بعدش احتمال دلگیری پشتش باشه.این هفته فقط ازت پرسیدم میای بریم همایش؟ گفتی کار دارم.من رفتم و انقدر جمعیت زیاد بود که به زور خودم رو کنار سن جا دادم.بعد دیدم یکی شبیه تو کنار درهای ورودی ایستاده،یک ساعت ایستاده بود روی پا و هرچی چشمم بهش می افتاد داشت بهم نگاه می کرد.وقتی مجری برنامه گفت همه گوشی هاتونو دربیارید و پیام بزنید به همسرتون که دوستت دارم.گوشیم دینگ دینگ صدا کرد: پیام تو ...! نگاه کردم به همون کسی که شبیه تو بود، اون خندید،منم خندیدم.

سخنران تازه ساعت 4 می اومد.گفتی خانمی اجازه مرخصی میدی؟ دلم راضی شده بود،حتی با اینکه هنوز سخنرانی شروع نشده بود دلم راضی شده بود.عذرخواهی کردی .منم بی خیال همه آدمهایی که از تعجب بهم زل زده بودند برای کسی که شبیه تو بود دست تکون دادم:)