صبح سومین روز آخرین ماه سال از خواب بیدار شده و نشده سردرد را حس می کنم.فکر دردسرهای سال پیش و پس آزارم می دهد.خوابهای اشفته وادارم می کند بروم سراغ تلفن.شایدصدای همسری تسکین کابوس های جدایی و گریه های توی خوابم شود.فقط میگویم: سلام من حالم خوش نیست، تو همیشه باش، باشه؟

گوشی را می گذارم.کلافه ام .چشمم به صحیفه سجادیه روی طاقچه می افتد و بی اختیار می زنم زیر گریه .دردهایم و کابوس جدایی و بودن او بهانه شده.شقیقه هایم تیر می کشد و چشمهایم دارد کور می شود.خدایا! کجایی؟ کجام؟ خیلی وقت است با تو درددل نگفتم.اینکه همه چیز را می دانی و از همه چیز باخبری دلیل بر این همه دوری نیست.روزهایی بود می نشستم و با حضرت سجاد همکلام می شدم و دلم قنج می رفت که قبولم کرده ای برای همصحبتی.با هر جمله عشق می کردم که دربرابرت خاکسارم.بعد از تمام زمزمه ها آرامم می کردی، دلم را قرص می کردی،دلم قرص می شد،قرص از اینکه صدایم را می شنوی، دوستم داری، دوستم داری اما حالا ... ! 

مناجات حضرت امیر را می گذارم تا زبان قاصرم بلکه به جملات  این دعا گویا شود.مولای یا مولای انت الرحیم و انا المرحوم و هل یرحم المرحوم الا الرحیم...و اشک، اشک، اشک...


ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستــم کـــن وز هر دو جهانم بستان
بـا هـــر چـــه دلم قـــرار گیـــرد بــی تـــو
آتش بــه مـــن انـــدر زن و آنـــم بستـان.. 

پ ن: درود بر حضرت مولانا