حوصله گردش نداشتم.

بعد از آب تنی تابستانه سمت من آمدی و صدای شادمانی کودکانه ات توی باغ پیچید،

از درخت زردآلو چیدی و با لبخندت بهم تعارف کردی،

نگاهت کردم و شیرینی زردآلوی تازه به دلم نشست!

حوصله گردش نداشتم.

اما

الان این منم که با معجزه لبخند تو میان شاخه های پر از نعمت از آسمون آبی زردآلوی شیرین می چینم و به خدا لبخند می زنم:)