اگه تمام بد و بیراه هایی که نثار عمه ها میشود را کنار بگذاریم، عمه شدن اتفاق خاصی ست. برای من بسیار لذت بخش و دوست داشتنی بود و همیشه از به دوش کشیدن این سمت احساس خوبی دارم! از حدود7 سال پیش میخواستم درمورد این حسم پست بگذارم! دلیل دیر نوشتنم هم این است که هروقت دست به قلم می شدم می دیدم انگار نمی شود تمام احساس شیرینم را توی قالب کلمات بیاورم.اما گذشت تا امروز که من صاحب دو برادرزاده هستم.دنیای عزیزم که هشت ساله است و تمام کارهایش من را یاد بچگی خودم می اندازد.مثل بچگی های من عاشق این است یک میکروفن دستش بدهند، شعر بخواند، دکلمه و قرآن.اعتماد به نفسش برای اجرا در حضور درجمع من را یاد خود کودک و نوجوانیم می اندازد که توی تمام مراسم مهد و مدرسه مجری بودم و قصه گو.وقتی دنیا توی مراسم جشن تکلیفش دکلمه می خواند دلم برای خود قدیمیم تنگ شد... 

و من عمه یک موجود کوچک دوست داشتنی 8 ماهه هم هستم.دخمل داداشی با لبها ، دستها، پاهای کوچولو و دو چشم مشکی و گرد که براق هستند و به من زل می زنند و با م‍ژه های بلند تزیین شده اند و من عاشق نگاهشان هستم.

از تفریحاتم در خانه پدری این است که پنجره نورگیر را باز بگذارم و دراز بکشم روی تختم و صدای دنیا را بشنوم که با خواهر کوچکش حرف می زند و او ادا بدا می کند و یا قهقهه میزند و یا نق می زند و عن قریب من ِ عمه ای که عاشق برادر زاده هایم هستم از چنین تفریحی محروم میشوم و عروس شدن جدایی ها هم دربردارد که شیرین نیستند...